عزیزم
آن روز که هدیه ام برگشت انتظارهر چیزی راداشتم جزبرگشت هدیه ام
احساس عجیبی دارم نوید جدایی
دمی فکرجدایی رانکردم خیال آشنایی را نکردم
جدایی راگمان کردم ولیکن گمان این جدایی رانکردم
برنمی گردی؟![]()
![]()
ماهی صداقت واسه یک قطرهءآب بالاوپایین می پریدوخودش را به دیوارهءقلبم می کوبید
دستانم یخ زده بودراستش را بخواهید دلم هوای یک همدل راکرده بودکسی که مثل من
حرف بزنه،آرزوبکنه،اشک بریزه،گریه کنه،بنویسه!
دلم یک همدل را می خواست که آینه دلش بااندک غمی زنگار نبنددوازجهان حقیقت نترسه
آره انجوری بود که تنگ غروب انتظارمهمونی رومی کشیدم
که با یک ساک پرازآنارهای سرخ با یک قلب یاس به اندازهءنقل های توی خونهء مادربزرگ
بیادو دستم وبگیره وبگه......
![]()
دوستت دارم![]()
![]()
![]()

من تموم قصه هام قصه توست اگه غمگینه اون از غصه توست
یه دفعه مثل یه آهو توی صحراها رسیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ ندیدی
دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن
الهی من فدای تو چکار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو
یه دفعه مثل پرنده قفس عشق و شکستی پر زدی تو آسمونا رفتی اون دورا نشستی
دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا غروبا که تا دیگه نریزن سرت کلاغا
نخوره سنگی به بالت نشه فکر و خیالت
من تموم قصه هام قصه ی توست اگه غمگینم اون غصه توست
یه دفعه مثل گل رفتی تو دست خزون سیل بارون تگرگ می یومد از آسمون
بردمت تو گلخونه که نریزه روسرت یه وقت خیس نشه یخ کنه بال و پرت
نشکنه از تگرگ نریزه از توی برگ
یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی اگه پروانه نبود تو فراموش می شدی
آره پروانه شدم که سوخته بشه تا آتیش دل تو به دلم درخته شه
که بسوزه پرو بالم که راحت بشه خیالم
دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگاهت
اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات آنقده میگم تا خسته شم
از عشق شکسته شم.
( دکلمه مسعود فردمنش )
پیشاپیش تحویل سال نورا به تمام شما دوستان عزیزم تبریک میگم و امیدوارم
سال خوب وخوشی رو در کنار خانواده با شادی وسلامتی تک تک عزیزان تون
سپری کنید بازم معزرت میخوام که بازم دیر اومدم چون خیلی سرم شلوغ بود

زار از این دنیای بی مهرو محبت یک ندایی از صداقت شد یه عادت
یاس پر از بوی زیبا ، پشت گوشی اسم پویا کرده غوغا
نامه های عاشقانه ، با گلایه می رسد با ساز زیبای ترانه
بوسه می زد بر دو دستان یه دختر
عاجز از خل معما ،مثل قطره کم شده در بضم دریا
لال اما با صدایی می زند فریاد اما
یاور از ره رسیده گم شده دربی قراری
راز دارد رازهایی مثل رویا می زند بر سینهء او مثل امواج یه دریا
ضامن آهوی دیرین شعر او را کرده شیرین
از سحر تا شام فردا فکر مردن را ندارد مانده است تنهای تنها

سلام این با این پست و فقط میخوام اختصاص بدم به اونایی که فکر می کنن
من بی معرفت بودمو اصلا به یادشون نبودم که می دونم کمو بیش فرشته
همه چیزودرباره بیماری من به شما مطالبی رو گفته اینوهم میدونم خیلی با
این حرفاش ناحتتون کرده بود
راستش ( سارا )خانم من بی معرفت نیستم میخوام ازشمابپرسم اگه می فهمیدید
بیشتر از یکسال ونیم به قول دکترا زنده نیستی یو( فاتحت ) خوندست چه حالی
می شدید؟... ببین میدونم پام لب گوره ولی باورکن یه لحظه نتونستم شمارو
فراموش کنم ولی تواین مدت فقط به شما سر می زدم که متاسفانه
همش مگه ادرس وبلاگ اشتباهه مگه شما نگفتی حاضری به حرفام گوشبدید
پس چی شد ه که ادرس وبلاگتونو به من نمیدی ببخشید حالم خوب نیست
فعلا باتو هم هستم ( دختربارونی ) البته صوع تفاهم نشههمتون برام یه جورایی
عزیز هستیدولی باور کنیدمن تواین مدت حتی حوصلهء خودموهم نداشتم راستش
بریدم خیلی کلافم اینم میدونم که عمرم کوتاه وبازمیدونم عمردست خداست
ازشما میخوم اگه قراره کمکم کنید فقط دعاکنید ازاین زندگیو ازاین منجلاقی که
من توش گیر کردم راخت بشم فعلاتابعد اگه عمری بودخداحافظ مواضب خودتون باشید
قدرسلامتی خودتونوبدونید همهءاونایی که به وبلاگ پراز دردسرم سرزدن
همتونو بینهایت دوستدارم .........![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دار همگی شما دوستای عزیز تاعبدپویا
سلام دوستان من برگشتم ازاینکه فرشته شمارو نگران کرده بود
واقعا معذرت میخوام واز اینکه بیادم
بودید ممنون![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خوب حالم خیلی خوبه راستی کسی از سارا خانم نویسنده ء وبلاگ (سایه سفید) خبر نداره![]()
فعلا bye ![]()
![]()
ای خاطرات ازیاد رفته ام ،ای اشکهای پنهانیم گریه کنید
نمی توانم باورکنم هرگزاوراخودش را وانچه اودرپریشانیءنگاه پریشانش برای قلب دیوانه
پرست من داشت فراموش کنم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز سالگرد فوت برادرمه برادری که درست ۱۸سال پیش در۱۷/6/۱۳6۸
ساعت۷شب در تبریزتصادف کردو6 بعدش در همچین روزی یعنی23/6/1368
دیگه چشمشو بازنکرد حالاهمکه زیر صدها خروار خاک خوابیده ارزومه بتونم کنارش دراز
بکشم و...........
امشب هم که با خانوادم دوباره بهسم بالاگرفت به خدا دیگه طاقت ندارم باباصبرم حدی داره به
خدابریدم دوست دارم بشینم با یکی کلی درددل کنم اخه کییه که به این حرفام گوش بده
آه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه![]()
![]()
تازه اول لطف خدا بود کجارفتی کجارفتی
خوشبختی توجهش به مابود کجا رفتی کجارفتی
تازه اااااااااااااااااااول زدودن گرد غریبی
ازسوی همه خاطره ها بود کجارفتی کجا رفتی
بعد ازاین همه رنج وعذاب چند ساله
تازه اول درددل منو شمابود کجارفتی کجا رفتی
بانبودنت بانبودنت حال باغچه پریشونه
گل روشو برمی گردونه یک آرزویی تو دلم
که صبح تاشب نمی مونه
بانبودنت بانبودنت غم توصدای بارونه
قناری خوب نمی خونه کسی که تنها نباشه حال منو
نمی دونه نمی دونه ![]()
![]()
سلام میدونم خیلی دیر امدم ببخشید
خوب من به دعوت (دختربارونی)اومدم
آه ![]()
در انتظار مرگ
سکوت مرگ بود و زجر بود و ماتم و زندان
هران گل را که من از شاخسار زندگی چیدم
نمی دونم از کجا شروع کنم راستش را بخواهید دلم گرفته بود و دوست داشتم حرفامو به کسی بزنم که بفهمه چی می گم
، خوب چشامو بستم و شروع کردم به نوشتن دوست داشتم هر چی تو دلم بود و یک باره روی کاغذ بیارم ولی موقع شروع وقتی خودکارو گرفتم دستم و شروع کردم به نوشتن هر چه جلوتر می رفتم دردهایم زیاد می شد تا سربلند دیدم نصف دفتر و پر کردم ولی حتی به اندازه نیمی از دردهایم نرسیده بودم فکر کردم خلاصه خیلی کوتاهی رو بنویسم و انرو وارد وبلاگم کنم بهتره اینجوری شروعش کنم .
در سال 1364 در تبریز متولد شدم البته ترک نیستم در سال 1368 برادر بزرگم در اثر تصادف با یک نیسان عمرشو داد به شما 13 سال بیشتر نداشت من در سال 1371 در کرمان تصادف کردم و بینایی چشم راستم را برای همیشه از دست دادم حالا زندگیم شده یه چشم ( پروتوز یا همون چشم مصنوعی ) یک سال بعدش پدرم به سرطان مبتلا شد و دی ماه 1372 فوت کردن. راستش را بخواهید به همتون حسودیم میشه ، می بینم دوتا چشم دارید ولی من باید اول جوونیم با یه چشم سر کنم ، می بینم پدر دارید ولی من حتی طعم داشتن پدر رو نچشیدم ، خانوادتون بهتون اهمیت میدن ولی من کسی بفکرم نیست و هزار درد نگفته دیگه ....
می دونید چیه من از این زندگی بریدم یعنی از خودم ، از این زندگی خسته شدم حوصله هیچ کاری رو ندارم برای همینه این روزا خیلی کم به وبلاگم سر می زنم ، آخه تا کی باید این زندگی نکبت وار و تحمل کنم ، چه کنم که حتی مرگم منو نمی خواد....
با غرور بی دلیلت منو آزار نده
به من خسته و بی حوصله هشدار نده
بذار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خود تو بیش از این فرصت اقرار نده
به خدا، به خدا من خودم رفتنی ام
من خودم رفتنی ام
و در آخر می خوام از حضور گرم دوستانی که به وبلاگم سر زدن تشکر کنم به خصوص از ( دختر بارونی ) و (سارا)![]()
![]()
![]()
عزیز که به من لطف زیادی داشتن .![]()
![]()
![]()
![]()
این موقعه روز پدر بود به ذهنم زد و برایت نوشتم
امیدوارم از این که هم رنگ هم هستیم خوشت آمده باشد
به یاد مهربانترین ، عزیزترین و به یاد ماندنی ترین پدر دنیا
پدر جان
به یاد مهربانی هایت
قلب رئوفت
لبخند دلنشینت
نوازش گرمت
مهر پدرانه ات
شمع های دنیا را برایت روشن می کنم
گیسوانم را با گلهای سفید شقایق و با عطر گلهای یاس می آرایم
جامه ای به رنگ نیلی آسمان به لطافت گلهای همیشه بهار به تن می کنم
و در دستانم دسته گل سرخی می گیرم و برایت هدیه می آورم
افسوس ، نیستی تا ببینی بعد از رفتنت چگونه قلب های شیشه ای شکست
و شاپرک بالهای رنگینش را دیگر باز نکرد
آنکس که مرا روح و روان بود پدر بود
آنکس که مرا فخر زمان بود پدر بود
افسوس که رفت آن سایه ی رحمت
آنکس که برایم نگران بود پدر بود
به کدامین شب گریه های خود را بسپارم تا رویائی آرام متولد شود
![]()
تا به او بگویم توچقدر خوب و مهربانی عزیزم
کاش من مثل تو مهربان بودم
کاش بدانی که تنهاییم را حتی نمیتوان با وجود بی انتها اندازه گرفت
چه کنم جای خالی تو را با خیال با تو بودن پر کرده ام و هر شب به میهمانی قلب مهربانت
بر شانه هایت بر خواب رفته ام
امروز با دلی پر از غصه و غم دل به صحرا زده ام
و بر سنگ فرش انتظار قدم می گزارم و به دریا خیره میشوم
دلم می خواست که دریا از تو نامه ای می آورد
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که اینهاست گل باغ آشنایی